![]() |
![]() |
|
| asheghane |
|
شبي غمگين شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها كرد دلم در حسرت ديــدار او ماند مرا چشم انتظار كوچه ها كرد به من ميگفت تنها وغريب است ببين باغربتش بامن چه ها كرد تمام هستي ام بود وندانست كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد واوهرگز شكستم را نفهميد اگرچه تا ته دنيا صدا كرد
![]() دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای ، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست ![]() |
|
+ نوشته شده در
6 Jul 2008ساعت 22:28 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
![]() دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در آن جا بگذرانند آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند همان طور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند فرشته پیرتر سوراخی در دیوار دید و روی آن را پوشاند فرشته جوان تر علت را پرسید و او گفت ((چیز ها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند)) شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند پس از صرف غذای مختصری که داشتند آن زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند تا شب را راحت بخوابند صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گریان دیدند تنها گاوشان که شیرش تنها ممر در آمدشان بود در مزرعه مرده بود فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرد اولی همه چیز داشت با این حال تو کمکش کردی خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند و با این هال تو گذاشتی گاوشان بمیرد فرشته پیر تر پاسخ داد ((چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند)) ( شبی که ما در زیر زمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند از آن جا که صاحب خانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به آن طلا نرسد) شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد من در ازا گاو را به او دادم ((چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند)) ![]()
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت....
|
|
+ نوشته شده در
2 Jul 2008ساعت 0:40 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
امروز دلم واسه اینکه دوباره بتونم اون چشمای نازشو ببینم تنگ شده دارم گریه میکنم دست خودم نیست نمیدونم که چرا دارم گریه میکنم شاید دوباره دوسش دارم اخه باهاش آشتی کردم میدونم که دوستیمون دیگه مثل قدیم نیست ولی خوشحالم که حداقل دوباره باهاش دوست شدم میدونی چیه روزی داشتم از درد تو بیمارستان میمردم که گفتم خدایا ازت خواهش میکنم که برام یه فرشته ای بفرست که کمکم کنه خدا هم برام یه نفر فرستاد شاید باورتون نشه که راست میگم ولی برام یه فرشته ای فرستاد کسی که صادقانه دوستم داشت درکم میکرد و دل داریم میداد شبی خواستم بخوابم دیدم که چشمانم از اشک پر شد و نشستم با خدا کسی که هم رو کمک میکنه دردو دل کردن میگفتم خدایا کمکم کن همه جیزم رو میتونی ازم بگیری ولی عشقمو نگیر من اگه به اون نرسم به خدا حتی یک دقیقه هم زنده نمیمونم و دوستون دارم دوستانه من حالا الان میرم که با خدایه خودم دردو دل کنم اگه این داداشه کوچکتون رو دوست دارین ای برادران ای خواهران کمکم کنید و همین الان که دارین اینو میخونید دعام کنید دوستون دارم تا دردو دل بعدی خدانگهدارتون
|
|
+ نوشته شده در
28 Jun 2008ساعت 12:11 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
سالها مرا نفسي به بوي خاك تو بود مادر
حسرتي بر لمس خاك نگاهت بود مادر
در روزگار نبودنت چگونه باشم مادر
در حالي كه از بودنت دورم مادر
بگذار تا نگاهت كنم،
هر چند كه ترس دارم نگاهت را هم فراموش كنم
اما بگذار تا نگاهت كنم
بگذار به اندازه ي تمام نفسهايم نگاهت كنم
بگذار تا در اين تيرگي ها كه از تو دور افتاده ام
نگاهي به خاطراتم كنم اي مادر
بگذار تا بشكنم
بغض حسرتي را كه يك عمر در سينه ام پرسه مي زند
حسرتي دوست داشتني
بارها وبارها خواهم گفت كه دوستت دارم
اما اين بار بگذار تا براي يك لحظه اين بغض را بشكنم
بغضي كه دور تر از نگاه من و توست
غمي نيست ، ما هم مي رويم
با كوله باري از حسرت سر خورده
اما تو بگذار تا كمي نگاهت كنم
خدوندا روانی خسته دارم
من از پروانه بودنها |
|
+ نوشته شده در
11 Jun 2008ساعت 11:40 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
آخر روزی عاشقت میشم بی انکه بدانم چرا |
|
+ نوشته شده در
11 Jun 2008ساعت 11:37 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
اگه یه روز فکر کردی رفتن یه کسی بهتر از موندنشه یه کم فکر کن و زندگی رو بدون اون تصور کن اگه چشمات پر از اشک شد بدون داری به خودت دروغ میگی و هنوزم دوستش داری.
|
|
+ نوشته شده در
11 Jun 2008ساعت 11:34 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
از چشمان باران وارت دور مانده ام این یعنی تولد فاجعه از اعجاز سفید دستانت محروم مانده ام این یعنی آغاز سکوت حسرت صدای گرمت را فهمیده ام و این یعنی سر فصل جنون نیستی تا نیازم را و اشکم را تبخیر کنی ومن در تاریکی دالانی که شاید کوچکتر از بالهای سپید پروانه هاست ! به سفیدی دفترم خیره مانده ام.اما خوب من دفترچه ی نگاه مرا به سمت صداقت سینه ات قفلی نیست هر آن وقت که دلتنگ شدی هر آن وقت که تنها ماندی سرشارهای احساست را در دفترچه ی نگاهم بنویس نازنینم!باور کن تمام سطرهای رنگی دلت را صفحه می شوم .آری من به سخاوتت محتاجم
شبی سرمه ای ماهی نقره ای و دختری تنها نشسته بر دریائی از غم روزهای رفته را غمگینانه مرور می کند و در سوگواری فاصله ها گیسوان پریشان خویش را از نوازش مهتاب پر می کند |
|
+ نوشته شده در
11 Jun 2008ساعت 11:21 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
و یک ذره احساس محبت و عشق در وجودش نیست اوکه باید بخواند نمی فهمد عشق چیست ، شکستن یه قلب چه دردیست دردناک آری او که باید بخواند دیگر لایق این دفتر و نوشته های دلتنگیم نیست......
پرسيد: به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است.
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
11 Jun 2008ساعت 11:7 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
تا الان شده عاشق کسی بشید که بهتون خیانت بکند و بهش نرسین ایا شما نظرتون اینه که پسرا نامردن یا دخترها
و آیا تا کنون شده خودتون به عشقتون نارو بزنید و شما اونو ول کنید ولی از نظره من با اینکه خودم یک پسرم ولی اعتقاد دارم که این پسرا هستن که دل دخترارو میشکنند و اگه دختر عاشق پسری بشوند پسرا اونو دوست ندارن و ولش میکنند ولی در مورده من بر عکس بوده و عشقم منو ول کردو رفت شاید دیگه بهش نرسم ولی باعث شد که دیگه به هیچ کس اعتماد نکنم حتی به خودم نظر شما چیه ؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
10 Jun 2008ساعت 12:16 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
9 Jun 2008ساعت 21:42 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم . و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد . آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگی کرد ؟ دنيايی که در آن آدم ها روزی چندين بار عاشق می شوند . دنيايی که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشی ها ميتوان يافت . دنيايی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفايی و دروغ گرفته . دنيايی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفايی قانون ٬ و دل شکستن سنت است . دنيايی که در آن عشق را بايد به بها خريد !
|
|
+ نوشته شده در
9 Jun 2008ساعت 21:38 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
عشق یعنی لحضه های التهاب
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه؟ زود دستم رو بردم بالا و گفتم 1 بخش . اما از وقتی تو را شناختم فهمیدم عشق 3 بخش است: عطش دیدن تو . شوق با تو بودن و اندوه بی تو بودن
هیچکس نسوخت دلش برام اون جور که تو دلسوزمی تویی که فقط دلواپس هر شب و هر روز منی
زندگی اجبار است... مرگ انتظار است... عشق1 بار است... جدایی دشوار است... یاد تو تکرار است...!!!
کاش معشوق ز عاشق طلبه جان میکرد تا که هر بی سرو پایی نشود یار کسی ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
9 Jun 2008ساعت 21:37 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
![]() می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان...
زندگی دوباره آغاز می شود ... باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده
|
|
+ نوشته شده در
9 Jun 2008ساعت 21:17 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
9 Jun 2008ساعت 21:14 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
||||
|
صبر را از نیلوفر های روی مرداب بیاموز
که تنها وبی کس سال هاست که خود نمایی می کنند به امید روزی که مجنون ها بیایند و ان ها را با خود ببرند اری این ها لیلی های افرینش اند |
|
+ نوشته شده در
9 Jun 2008ساعت 20:56 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
و امشب بی تو باز باران می بارد
گویی اسمان نیز نبودنت را حس کرده است توی که برایم بهترین بودی عزیز ترین بودی جاودانه ترین بودی زمانی که تازه گرفتم درست راه بروم تو بهم اموختی که چگونه راه درست را بروم زمانی که می خندیدم با من همگام می شدی و بلند تر از من می خندیدی اما زمانی که می گریستم به خلوت خود می رفتی تا من اشک های نازنینت را نبینم و ارام تر از من گریه می کردی زمانی که الفبای فارسی را از معلمم می اموختم این تو بودی که به من الفبای زندگی را اموختی زمانی که در بحبوحه ی بلوغ از عشق های ناپاک دیگران برایت می گفتم این تو بودی که مرا به سمت عشق پاک پروردگار با بنده اش رهنمون شدی زمانی که خواستم از تو جدا شوم و زندگی مستقلی را شروع کنم این تو بودی که به من شوق رفتن و ادامه دادن دادی پس چرا...... چرا ای نازنینم تو که مشوق من برای ادامه ی راه بودی خودت از این دنیا بریدی و رفتی و نخواستی بمانی....... خسته شده بودی؟
|
|
+ نوشته شده در
9 Jun 2008ساعت 20:56 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
زمانی که دچار او گشتم
بس بودم پریشان حال و سر گردان و او بود که امده بودسواربر اسب ارزوهایم که ببرد مرا به دشتی که بار ها و بار ها از ان برایم گفت دشتی که هرگز ندیدمش... زمانی که دچار او گشتم بس بود سر خوش و سر حال گفت و گفت برایم از انچه نباید می گفت.... و من لبریز شدم و لبریز از انچه نباید می شدم.... شمرد و شمرد از اینکه چقدر دوستم دارد و من باور کردم و کردم انچه نباید باور می کردم و اینک..... دیگر نه اوست که برایم بگوید و بشمرد و نه من ان منم که باور کنم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
9 Jun 2008ساعت 20:55 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
با سکوت سنگین نگاهش خرد شدم
با دروغ رنگین کلامش رنگ شدم در صدای نازک خیالش محو شدم با ترنم خوشبوی کلامش مست شدم اما هرگز ندانستم و نتوانستم خودم باشم...... نه خرد شوم نه رنگ شوم نه محو و نه مست......... |
|
+ نوشته شده در
9 Jun 2008ساعت 20:55 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
می سازم ازچشمان تو قابی ز یاد و خاطره بر گوشه دل می زنم نقش تو را چون حادثه برق دوچشمت می خورد بر چشم من چون صاعقه قلب کبودم را ببین از عشق تو آتش گرفت ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
9 Jun 2008ساعت 20:54 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
![]() ![]() من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه: مهرم نور دشت سجاده من من وضو با تپش پنجره ها می گیرم در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست همهذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد گفته باشدسر گلدسته سرو من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم پی قد قامت موج |
|
+ نوشته شده در
9 Jun 2008ساعت 20:48 توسط BEHZAD BANISAFAR |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عاشق دل شکسته
|
| پیوندهای روزانه |
|
عاشقانه دوست دارم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
سلام من بهزاد بنی صفر هستم کسی یک عاشق تلخ |
| نویسندگان |
|
behzad BEHZAD BANISAFAR |
|
RSS
|